به گزارش گروه رسانه ای ایران – گرا و به نقل از خبرگزاری مهر؛ قلم وا مانده از روایت آن چه در خیابانهای ایران میگذرد. روایت ها عقب مانده اند از کثرت وقایع و وسعت فجایع.
از غمی برون نیامده، تصویری منتشر میشود و داغ تازه میپاشد به پیکرهی روزگار.
عکس ها را ورق می زدم که به نوبت از داستان های ایران بگویم. رسیدم به این عکس نوشته. هر واژه اش را میخوانم، خودش روضه مجزایی میشود.
به گمانم وظیفه داشتند از سن قربانی بگویند. نگاهش کردند، قد و قواره نحیفش را برانداز کردند. حتما ثانیه ای هم زمان نبرده، مگر نوزاد سر تا پایش چه قدر میشود؟ در یک قاب هم این جثه جا میگیرد، بدون نیاز به چرخاندن گردن.
بعد چشم چرخاندند تا نام محله و کوچه را یادداشت کنند. برای این که خانواده اش بتوانند جگرگوشه شان را پیدا کنند. آخر نوزاد مگر جایی به جز آغوش مادرش دارد؟ خودش که پای رفتن ندارد. خیابان که برای نوزاد مامن نمی شود. اما اتفاقات می گویند، مقتل چرا!
وقتی در میانه خیابان برای آخرین بار چشم بسته یعنی خودش نیامده. مادر هم که دل ندارد پاره تنش را رها کند؛ پس موج انفجار به خیابانش کشانده.
کاش آن لحظه آخر را ندیده باشد، کاش خیال کرده باشد سوار بر تابی شده و بغل بابا نقطه امن فرودش است. کاش صدای انفجار فرصت خراشیدن گوشش را پیدا نکرده باشد.
کاش دست کم شیرش را خورده و کامش گرسنه نباشد. کاش سرش بر روی تنش سنگینی نکرده و این خون، خون چکیده از حنجرش نباشد. کاش هیچ مادری چشمش به این دو خط نوشته نیفتد.
آخر هم نشینی دو واژه بنیهاشم و نوزاد، ولوله میاندازد به جان ها و روضه دیرینِ سال های دور ماست.
دست خودمان نیست، چشمانمان به شباهت ها که می افتد، دلمان رجعت میکند به ظهر عاشورا.
رسم نامردان در تمام طول تاریخ ثابت است و تکرار میشود. حرامزداگانِ آن روز هم به نوزاد رحم نکردند، و جوری زدند که گویی مرد جنگی را !
راوی: زهراسادات میرغضنفری
