به گزارش گروه رسانه ای ایران – گرا و به نقل از فارس؛ آن چه از نظر می گذرانید، بخش هایی از تنها مصاحبهی فرزند ارشد رهبر شهید انقلاب، آیتالله حاج سیّدمصطفیٰ حسینی خامنه ای (دام ظلّه) تا کنون است. ایشان در سال های حیات پدر بزرگوارشان از حضور در رسانه ها و انجام هر گونه مصاحبه پرهیز داشتند؛ با اینحال، برگزاری مراسم نکوداشت مقام علمی و معنوی آیتالله سیّدجواد خامنه ای (رحمه الله) زمینه ای را فراهم کرد که ایشان پس از اصرار فراوان دستاندرکاران نکوداشت و به قصد ادای حق و تجلیل شخصیت جد بزرگوارشان، مرحوم آیتالله سیدجواد خامنه ای، حاضر به انجام این مصاحبه شوند.
در این مصاحبه که در نیمهی سال ۱۴۰۰ انجام شد، سخن از موضوعات مختلفی از جمله خاطرات شخصی و همچنین برخی ویژگی های ممتاز و بی بدیل رهبر شهید انقلاب نیز به میان آمد که بسیار خواندنی و شایان توجه است؛ ا زاین رو، به مناسبت چهلمین روز شهادت رهبر شهید انقلاب، بخش هایی از این مصاحبه را که عمدتا دربارهی ایشان بوده، با اندکی تصرف و تلخیص، برای مطالعهی مخاطبان رسانهی KHAMENEI.IR برگزیده ایم.
در دوران نوجوانی شما، پدرتان درگیر مبارزات انقلابی بودند و مدتی را هم در زندان های مختلف سپری کردند. آیا از مرحوم آیتالله سیدجواد خامنه ای خاطره ای مربوط به این دوران دارید؟
یک خاطره بر میگردد به حدود سال ۱۳۴۹ یا ۱۳۵۰ که ابوی در پادگان لشکر ۷۷ مشهد، تقریبا استانداری فعلی، زندانی بودند. ایشان برای دیدن پدرم به آن جا می روند و طبیعتا چون پادگان بوده، ممانعت میکنند؛ ایشان هم با یک حرکت تند، عصایشان را بلند میکنند و ظاهرا شاید دادی هم زده بودند و خلاصه وارد آن جا می شوند.
البته این را خودشان برای ما تعریف نمیکردند، بلکه گویا مادربزرگ یا کسی که آن جا این صحنه را دیده بود، برای ما تعریف کرد. خاطره ی دیگری که در این باره در ذهن دارم، به همان دورهی زندان مشهد و سنینی که شاید حساس تر بودم، برمیگردد. من خیلی روزها تنهایی به منزل مرحوم آقا (۱) می رفتم؛ یعنی والده و اخوان در خانه بودند و من در خانه نمی ماندم و به آن جا میرفتم و گاهی ناهار را نیز آن جا بودم و بعد به خانه میآمدم. در اینجا عمدهی برخوردها مربوط به مادربزرگم است که شامل محبت، همراهی، هم زبانی و نفرین شاه میشد که پدرم را زندانی کرده بود؛ مثلا به زبان بچگانه میگفتند که الهی که شاه زیر پای فیل برود.
ما در محیط خانواده به پدربزرگ میگفتیم «آقا» و به مادربزرگ میگفتیم «خانم». در میان فرزندان هم صرفا پدرم و عموی بزرگ ما از دوران کودکی پسوند «آقا» داشتند؛ یعنی «محمدآقا» و «علیآقا»؛ این «آقا» توی خانه جزو اسم آن ها بود و یک حالت اختصاصی داشت. آن روز یادم هست که سهنفری در اتاق تابستانی پایین ناهار خورده بودیم و آقا در حال رفتن برای استراحت بودند که خطاب به مادربزرگم گفتند: خانم! از این به بعد به مصطفیٰ بگوییم «آقامصطفیٰ»؛ یعنی این قرار را گذاشتند. به نظرم این التفات ناشی از محبت و دلسوزی ایشان در آن دورهی زندان ها و تبعید بود که در واقع میخواستند توجه ویژه ای به من بکنند. یک بار دیگر نیز که پدرم زندان بود، ایشان به خاطر این که دلشان برای عروسشان و نوه ها میسوخت، با همدردی خطاب به مادرم گفته بودند که شما روز قیامت جلوی پیغمبر را بگیر و بگو من از این قضایای پسر شما خیلی سختی کشیدم و خیلی اذیت شدم؛ زیرا به خاطر فرزند ایشان سختی کشیدید و گرفتاری پیدا کردید. این هم از سر همان دلسوزی و ناراحتی شان بوده است. پدر ما هشت ماه در زندان کمیتهی تهران زندانی بودند و هیچ خبری از ایشان نبود، ما نیز خردسال بودیم و مادرم متحمل سختی های فراوانی شدند؛ با اینحال، هیچ وقت ندیدم که ایشان آهی بکشد یا گله و اعتراضی بکند. و این نمونهی روحیهی عجیب ایشان در ارتباط با پدر ما بود؛ با این که یک خانم جوان بودند و گاهی بسیار تنها میشدند و در فشار بودند، اما چنین حالتی داشتند.
واقعا شرایطِ بسیار سختی بود. یادم هست سال ۱۳۵۴ که آقا از زندان کمیته برگشتند، فامیل در منزل ما در کوچهی فریدون جمع شده بودند. ایشان بعد از این که وارد شدند و نشستند، در همان اولِ صحبت گفتند که به من گفته اند که اگر دفعهی بعد بیایی، دفعهی آخر است و دیگر برنمیگردی! یعنی میکُشیمت. شرایط این طوری بود، ولی ایشان عقب ننشستند و دوباره به مبارزه ادامه دادند که منجر به دستگیری و تبعید مجدد ایشان شد. در یکی دیگر از دستگیری های آقا که ما در منزل مرحوم پدربزرگمان حضور داشتیم، صحنه ای روی داد که نشان دهندهی شجاعت مادربزرگ ما بود. آن روز مرحوم آقا در منزل مهمان داشتند و من و پدر نیز آن جا بودیم. اتاقی در منزل پدربزرگ بود، معروف به «اتاق بزرگه» که مهمانی ها آن جا بود.
مهمان ها داخل اتاق بودند که ناگهان درِ حیاطی را که در آن حوض هست، زدند و گویا مادربزرگ من متوجه شدند که ساواکی ها هستند. آن ساواکی معروف، غضنفری نیز آمده بود و من خودم او را دیدم. به من گفتند برو بابایت را صدا کن، من هم رفتم پدرم را صدا کردم و ایشان از اتاق بیرون آمدند. در این اثنا که هنوز در باز نشده بود، یکی از ساواکی ها از درِ دیگر وارد خانه شده بود و من دیدم که یک نفر از دالانِ فی مابینِ دو حیاط بیرون آمد. پیش از آمدن پدرم، خانم متوجه شده بودند و با شجاعتِ تمام شروع کرده بودند به دعوا کردن و نفرین ساواکی ها که ابوی آمدند و حایل شدند؛ یعنی خودشان رو به رو شدند و آن ها آقا را دستگیر کردند و بردند، من نیز تنها به خانهی خودمان برگشتم. در اینجا غیر از صحنهی ورود مخفیانهی مامور به داخل خانه که ایشان اصلا نترسیدند، نکتهی مهم برخورد واقعا شجاعانه و بدون هر گونه ترس خانم بود که این نشان از روحیهی خاص این زن داشت.
بار دیگر نیز که درگیری هم صورت گرفت، مربوط به منزل خودمان و جریان تبعید آقا بود. آخرین باری که آقا را دستگیر کردند و به تبعید بردند، برخوردهای بسیار تندی داشتند و آن چنان با لگد به ساق پای آقا زده بودند که خون پای ایشان روی زمین ریخته بود. قبل از تبعید که ما در بازداشت به دیدن ایشان رفتیم، آن زخمِ روی پا را دیدیم. البته همان جا نیز آقا روحیه ی بالایی داشتند و با خنده و شوخی جای جراحت را که به صورت هلالی خونین بود، به ما نشان دادند. ماجرا نیز از این قرار بود که ساعت حدود سهی نصفه شب بود و ما همه در خانه خواب بودیم، ناگهان درِ خانه را که رو به روی ورودیِ هال است میزنند. گویا آقا بیدار شده بودند و پشت در رفته بودند. نکته این جا است که اواخر گفته شده بود ساواکی ها بدون نام و نشان وارد خانه می شدند و انقلابیون را میکشتند و بعد هم معلوم نمیشد که چه کسی بوده است. درِ خانهی ما آلومینیومی با شیشه های مربعی و مشجر بود. آقا اول هم احتیاط میکنند، ولی بالاخره مقداری در را باز میکنند که یک هفت تیر از لای در داخل میآید. ایشان ابتدا به زور در را میبندند و میگویند حکمتان یا کارتتان را نشان بدهید که معلوم بشود شما چه کسی هستید، اما آن ها شیشه ها را میشکنند و در را باز می کنند و وارد می شوند. بنده با همین سر و صدای وقتِ ورودشان بیدار شدم. وقتی وارد شدند، همان وقت یکی از آن ها با لگد، محکم به ساق پای ایشان میزند که مقداری خونِ آن روی زمین ریخته بود. بعد هم مشغولِ به هم ریختنِ کتابخانه شدند.
در همین اثنا، یکی از آن ها آمد و بالای سر ما با سلاح یوزی ایستاد. دایی ما نیز در اتاقِ دیگر خواب بود. با این هجمه، همهی ما ترسیده بودیم. در اینجا به برکت وجود اخوی کوچکمان که سه ماهه بود. بلاهایی از ما رفع شد؛ یعنی والدهی ما با تدابیری، به اسم درست کردن شیشهی شیر برای بچه، این اعلامیه ها را زیر چادر پنهان و جا به جا کردند. خلاصه وقتی آن ها رفتند، اذان صبح را گفته بودند. آقا ابتدا نماز صبح را خواندند و بعد آقا را بردند.
لطفا قدری رابطهی رهبر معظم انقلاب با مرحوم پدرشان را توصیف کنید. شما در آن دوران این رابطه را چگونه می دیدید؟*
توصیف دقیق این رابطه برای بنده کار آسانی نیست، اما به نظرم آن احسان به والدین را که توصیه شده، آقا به شکل خوبی انجام می دادند؛ یعنی آن اعتنا و اهتمامی که توصیه شده به پدر و مادر داشته باشید، ایشان این کار را واقعا به خوبی انجام می دادند و به اصطلاح بلد بودند. لذا اگر کسی ارتباط آقا با پدرشان را میدید، از آن به «صمیمیت» و «اهتمام» تعبیر میکرد. در مشهد نیز آن برنامهی ساعت هشت صبح بود که ایشان هر روز خدمت مرحوم آقا می رفتند.
همچنین، آن مورد بازگشت از قم به مشهد در دوران طلبگی که بنا به تمایل مرحوم آقا و البته تصمیم پدرم بوده هم معروف است که در آن مدت، ایشان به تنهایی به امور والدشان رسیدگی میکردند. رابطهی آقا بعد از آمدن به تهران نیز با پدرشان خیلی خوب بود. در دوران ریاست جمهوری، من چند بار دیدم که آقا با این که یک دستشان بسیار دردمند و تقریبا به طور کامل از کار افتاده بود، همین نوع رسیدگی ها را داشتند. یک بار شخصا پدرشان را از اتاق به ایوانی که آن ساختمان داشت آوردند، با همان یک دست برای ایشان پتو انداختند، آبدارچی چای میآورد و ایشان کنار پدرشان صمیمانه می نشستند و با این که مرحوم آقا آن زمان حدود نود سال داشتند و خیلی گرم و گیرا هم نبودند، اما پدر با ایشان اُنس داشتند و گرم میگرفتند. شاید من خودم نتوانم الان این کار را با آن کیفیت برای آقا انجام دهم، اما ایشان در همان فرصت کم شاید چیزی می گفتند که مرحوم آقا لبخندی هم میزدند و شوخی میکردند. بنا به گفتهی دیگران نیز اساسا مانوس ترین فرد به مرحوم پدربزرگمان، آقا بودند.
اتفاقا در همان سال ۱۳۶۰ که آقا ترور شدند، مرحوم آقا به تهران تشریف آوردند. آن اوایل، دست ایشان به شدت دردمند بود و درد آن با تلاش پزشکان قدری ساکت میشد. یادم هست در همان حالی که دست پدرم درد داشت، پدرشان را با کمک بعضی از دوستان، مثل مرحوم آقای شمقدری (رحمه الله علیه)، به حمام بردند. آن زمان، مرحوم آقا نزدیک نود سال داشتند و سخت بود که پدر به تنهایی این کار انجام دهند؛ اما در همان حال، خدمت به پدر را فروگذار نکردند و سعی داشتند که خودشان شخصا مباشرت داشته باشند، درحالیکه برای ایشان آن وقت این امکان فراهم بود که از دیگران بخواهند چنین کارهایی را انجام دهند.
در دوران ریاست جمهوری، آن بیماری دست همراه ایشان بود و آقا دایما درد عصب دست داشتند و شاید شب های متعددی از خواب بیدار می شدند و این سختی ها جزو برنامه های عادی زندگی آقا شده بود و آقا اصلا اظهار نمی کردند. درد عصبی بسیار سخت و زجرآور است، اما ایشان با همان درد در جلسات نیز شرکت میکردند و کارها را پیش می بردند. غرض این که با این حال که فرصت آقا کم بود و این مشکل را هم داشتند، از اهتمام به پدر غافل نبودند. یک نوار بسیار جالبی هست که مربوط به بعد از نماز صبح در منزل پشت مجلس خبرگان فعلی است. در آن نوار، آقا در حال گفت و گو با پدرشان هستند، مشابه آن جلسات هشت صبح در مشهد با همان جنس گفت و گوها و بحث ها؛ مثلا فلان عالم این گونه گفتند و فلانی در فلان کتاب آن طور بیان کرده یا صحبت دربارهی قضایای مشروطه. یک بار هم مرحوم آیتالله مشکینی(۲) (قدس سره) که در تهران بودند، مطلع میشوند که مرحوم آقا در تهران هستند و گفتند من قصد دارم به دیدن ایشان بیایم. پدر آیتالله مشکینی در نجف بودند و خود ایشان هم مدّتی طلبهی مشهد بودند و مرحوم آقا را از قبل میشناختند. ایشان بعد از نماز مغرب و عشا به منزل ما آمدند. حیاط را فرش انداخته بودند و در آنجا جلسه برقرار شد و مشغول صحبت شدند. در آنجا واقعاً رعایت آداب دینی توسط مرحوم آیتالله مشکینی دیده میشد. ایشان بسیار با تواضع نزد پدربزرگم آمدند.
مرحوم آقای مشکینی (رحمه الله علیه) بسیار خوش صحبت و خوش کلام بودند. اساسا ایشان دست کم در میان علمای معاصر، از نظر بلاغت واقعا کم نظیر بودند و این در خطبه هایشان هم مشخص است. من ایشان را زیاد میدیدم و به دلیل صمیمیتی که با پدرم داشتند، تابستان ها که قم گرم بود، با خانواده به یک ساختمان خالی در ریاست جمهوری میآمدند و عصرها در حیاط قدم می زدند. نماز مغرب و عشا نیز آقا میآمدند و به ایشان اقتدا میکردند.
بخشی خاطراتی که ما از دوران ریاست جمهوری داریم نیز مربوط به خاطرات صبحانه در منزل مرحوم آقا در مشهد است. آقا در دوران ریاست جمهوری، در سفر به مشهد، به اتاقی در حرم در طبقهی فوقانی در انتهای رواق امام کنونی تشریف می بردند. آن قسمت مردانه بود و اگر مادر همراه ما بودند، ایشان همراه با اخوان به منزل مادرشان می رفتند، اما من در حرم همراه پدر بودم. چند بار اتفاق افتاد که آقا در این سفرها تصمیم گرفتند به دیدار والدینشان بروند. لذا یک وانت سرپوشیده که گاهی برای حمل غذا استفاده میشد، صبح زود به آستانه میآمد و آقا با اورکت و کلاه در همان قسمت عقب وانت سوار می شدند. تیم حفاظت پیش از ما رفته بودند و خانم و آقا منتظر بودند. آن جا با والدینشان صبحانه می خوردند و آقا با همان حالت صمیمانه و خنده رویی با پدر و مادرشان گرم میگرفتند و مثلا بعد از یک ساعت بر میگشتیم. خاطرهی دیگری هم دربارهی نوع رابطهی آقا و مرحوم پدربزرگمان در ذهنم هست که البته در برخی از جزییات آن تردید دارم. اصل ماجرا این است که یک بار آقا به منزل پدرشان در همان اتاق پایین میروند. آقا بهاحترام خم میشوند و پای پدرشان را میبوسند. بعد، مرحوم آقا برای ایشان نقل میکنند که من حضرت امیر (علیه السّلام) را در خواب دیدم و به ایشان گفتم که اجازه میدهید پای شما را ببوسم، ایشان اجازه دادند و من هم پایشان را بوسیدم.
این اهتمام به پدر و مادر حتی بعد از وفات ایشان هم ادامه داشت. مثلا از کارهایی که ما خبر داریم، یکی این که آقا اوایل بعد از وفات مرحوم پدرشان و شاید بعد از وفات مادر که سه سال و یک ماه بعد از مرحوم آقا فوت میکنند میگفتند من هر روز برای پدر و مادرم دو رکعت نماز میخوانم. یک دوره ای هم آقا قبل از نماز ظهر و عصر، یک شبانه روز برای مادرشان نماز می خواندند. البته از نظر فقهی، ایشان ولد اکبر نیستند و وظیفه شان نیست. به مناسبت، خوب است این را هم بگویم که نظر آقا دربارهی نماز قضای پدر این است که این حکم علاوه بر پدر، برای مادر نیز هست. آقا یک بار هم می گفتند که مرحوم آقا را خواب دیدم که به من گفتند دو بار سورهی بقره را برای من بخوان.
به نظر شما چه بخش هایی از شخصیّت حضرت آقا متاثّر از پدرشان است؟*
پاسخ به این سوال به صورت ظنی ممکن است، اما پاسخ قطعی مشکل است. بنده اینجا از تعبیر «نجابت» یا «بزرگ منشی» استفاده میکنم که به ویژه در عالم سیاست در آقا بروز کرده است. به عنوان مثال، مرحوم آقا به دلیل همین سلامت باطن که بروزش به صورت زهد است، بنده نشنیدم که ایشان هیچ گاه به دنبال استفاده از اجتهاد و خلاصه جایگاه خود باشند و حتی دربارهی اسم کوچهی خامنه ای نیز که در زمان حیاتشان انجام شد، ظاهرا اعتراض کردند. حتی در مسایل خیلی سادهتر هم مراقب بودند؛ مثلا شنیدم نانوای محل که اسمش محمدآقا بود، وقتی پدربزرگم میرفتند نان بگیرند، به احترام این که مرحوم آقا عالم و سید بودند، می خواسته زودتر از نوبت به ایشان نان بدهد، ولی مرحوم آقا قبول نمیکردند.
در همین باره خاطره ای یادم آمد که مربوط به همین خصوصیات ایشان است. یک بار در دوران نوجوانی، من با ایشان در همان اتاق خودشان در طبقهی بالا نشسته بودیم. من گفتم «آقا! شما آیتالله هستید؟» ایشان با تواضع خاصی جوابی دادند و منظورشان این بود که این القاب و عناوین مهم نیست. یا مثلا عموی ما دربارهی ایشان در جاهایی نوشته بود حضرت آیتالله فلان، که مرحوم آقا در آن نوشته ها کلمهی «آیتالله» را از جلوی اسم خودشان خط می زدند. گویا زندگی مرحوم آقا بر این اساس شکل گرفته بود که از آن جهات دوری کنند و به اصطلاح، خود را در معرض قرار ندهند. بنابراین، چنین کسی به آن شکل کرسی درس و شاگرد و آثار تالیفی ندارد، که ممکن است واقعا منشا آن کناره گیری باشد و به همان خصوصیات برگردد. پدربزرگ ما در «کفایه» شاگرد مرحوم آقازاده (۳) بودند و کتاب کفایه ای داشتند که ظاهرا نسخهی مرحوم آقازاده از «کفایه» در آن لحاظ شده بوده است. خلاصه، ایشان اسرار یا نکات «کفایه» را از پسر مرحوم آخوند گرفتند و علیالقاعده مسلط بودند. طبیعتا چنین کسی با چنین سابقه ای اگر میخواست، میتوانست مثلا در مشهد یک تدریس «کفایه» داشته باشد. بالاخره، هم آدم مقدسی بودند و هم سوادش را داشتند؛ یعنی هم جاذبهی تقدس و هم جاذبهی علمی داشتند، اما شاید این عدم تدریس هم به همین ویژگی مربوط باشد. به نظرم این خصوصیت بین پدرم و مرحوم آقا فیالجمله مشترک است.
نکتهی دیگر این که به نظرم محیط داخلی منزل پدرم بسیار باصفا است؛ به قول معروف، رونق اگر نیست صفا هست؛ زندگی ساده ای دارند، اما صفا دارد که یک رکن آن، این خصوصیّت آقا است و به اصطلاح سخت گیر نیستند. فرض بفرمایید یک روز که البته بسیار نادر است. ناهار هنوز آماده نشده باشد و ایشان با این سن و مشغله یک ساعت هم منتظر بشوند؛ یک نفر ممکن است اخم بکند، اما ایشان بدون این که به رو بیاورند، مشغول گپ زدن با نوه ها و شوخی کردن میشوند و اصلا این ها چیزهایی است که ما همیشه در طول زمان دیده ایم. البته رکن مهم دیگرِ این صفای منزل، مادر ما هستند که در کنار این خصوصیت آقا، آن پیگیری، جدیت و اهتمام استثنایی مادر هم هست. لذا این ها است که به فضای خانواده صفا میدهد.
در سطح کلان نیز آقا رفتارهایی دارند که ریشه در همین ویژگی ها، یعنی صفای باطن و بزرگ منشی دارد. گاهی برخی افراد برخوردهای بسیار بدی با آقا داشتند، اما ایشان طلب مغفرت حتی برای آن ها را فراموش نمیکنند. یک بار فردی در خدمت ایشان با تندی گفت خدا لعنت کند فلانی را! منظور هم کسی بود که خیلی بدی کرده بود و به اصطلاح شمشیر را نه که از رو بسته بود، از غلاف هم درآورده و حمله هم کرده بود و ضربه هم زده بود و این ضربه هم اصابت کرده بود که آقا دربارهی کار این ها در جلسه ای عمومی در همین حسینیه به مردم گفتند که خدا خودش این مساله را حل کرد و مانند مرحوم امام که آزادی خرمشهر را مستقیماً به خدا نسبت دادند، حضرت آقا هم حل این ماجرا را مستقیما به خدا نسبت دادند. آقا به ایشان گفتند من تا به حال این گونه افراد را نه لعنت کرده ام، نه مرگشان را از خدا خواسته ام. این موضوع به نظر من عجیب بود و نشان میدهد که انسان باید یک سرمایهی درونی داشته باشد تا به اتکا آن، این طور حلم و سعهی صدر به خرج دهد. این نکته نیز میتواند ریشه در خصوصیات مرحوم پدرشان داشته باشد.
دربارهی زهد هم حتما همین طور است. به ویژه، آقا و برادر بزرگ ترشان در محیطی بزرگ شدند که فقر و نداری را چشیده بودند، البته با حفظ عزت؛ یعنی پدر ایشان این طور نبود که بخواهد به خاطر فقر، پیش این و آن برود و چنین کارهایی بکند. البته خانم نیز با این شرایط همراهی کردند. به عنوان مثال، در خاطرات پدرم هست که گفته اند مادرشان چگونه از قبای کهنهی مرحوم آقا برای بچه ها لباس تهیه میکردند، و کارهای این چنینی. یک خصوصیت مشترک دیگر که در مرحوم آقا نیز بود، اهتمام به مطالعه است. پدربزرگ ما بسیار اهل مطالعه بودند و حتی در سفرهای تهران نیز آقا یا اخوی آقا برای ایشان کتاب میآوردند. الان هم آقا زیاد مطالعه میکنند و با وجود مشغلهی فراوان، همیشه مقدمهی خواب ایشان مطالعه است. در طول این سال ها واقعا ایشان به اندازهی یک کتابخانهی بزرگ، کتاب خوانده اند و فقط تعداد بسیار اندکی از آن ها به جهت حاشیه نویسی و تقریظ ها معلوم میشود. این خصوصیت نیز به نظرم بین پدر و پسر مشترک است. کم غذایی و کم خوراکی نیز ویژگی مشترک دیگر ایشان است.
دربارهی زهدی که گفته شد، گاهی یک نفر اساسا ذوق و سلیقه و امکانات ندارد و زهد او از نوع سلبی است؛ امّا دربارهی مرحوم آیتالله سیّدجواد خامنه ای می شنویم که ایشان دارای سلیقه و توجه بوده اند و اگر میخواستند، میتوانستند امکانات بیشتر برای خود فراهم کنند. در این باره توضیح بفرمایید.
بله، این وجه درست است. مرحوم آقا اگر میخواستند با دوستان و اطرافیان چنین روابط مالی ای داشته باشند، قطعا زندگی ایشان توسعهی بیشتری میداشت؛ به ویژه، بعد از شاغل شدن فرزندان در جمهوری اسلامی، آن ها نیز میتوانستند این توسعه را به زندگی پدرشان بدهند؛ اما محیط این خانه و خانواده کاملا براساس احتیاطی بود که اهل تقوا در این مسایل رعایت میکنند. به یاد دارم مرحوم آقا یک بار در همین منزل پشت مجلس سابق که ما مدتی از دوران ریاست جمهوری پدرم را آن جا ساکن بودیم، با ایشان شبهه ای را مطرح کردند مبنی بر این که اینجا شرعا برای ما غصبی نباشد، از این جهت که به هرحال این ملک شخصی شما نیست؛ آقا هم توضیح دادند که من شرعا و قانونا حق دارم استفاده کنم.
این حالت احتیاط در پدرم نیز هست. به عنوان مثال، قبل از انقلاب، در اتاق شخصی پدرم یک اشکاف(۴) بود که در آن کیسه های پارچه ایِ وجوهات بود، چون ایشان نمایندهی امام بودند و این ها را برای امام می فرستادند. مقداری از این وجوهات را ایشان اجازهی تصرف داشتند و از آن مقدار قابل تصرف، خودشان مبلغی را به عنوان حقوق تعیین کرده بودند. ما در خانه سه فرزند بودیم و رفت و آمدهای زیادی به منزل ما میشد، به قدری که آقا به مادر ما گفته بودند شما هر روز به اندازهی یک نفر غذا اضافه درست کنید؛ زیرا هر لحظه ممکن بود یک نفر در بزند و بیاید، و این در آن زمان برای ما کاملاً طبیعی بود. با اینحال، وقتی آن مقدار پول تمام میشد، از وجوهاتی که برای ایشان شرعا حلال بود و لازم هم بود، برنمیداشتند. این بی پولی به حدی بود که یادم میآید یک شب ایشان با جمعی در منزل یکی از دوستان جلسه داشتند که چون منزل نیمه تمام و ساخته نشده بود، هنوز فرش نداشت و همگی سرپا ایستاده بودند. آنجا یکی از آقایان به آقا گفت شما صد تومان از من طلب دارید. به نظرم این قدر آقا پول نداشتند که فورا به ایشان گفتند صد تومان را بدهید و ایشان هم داد.
بعد از انقلاب نیز روال همین بود. در زمان تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۶۴، یکی از دوستان ایشان مبلغ هشتصد هزار تومان برای کمک به تبلیغات به ایشان داد. ایشان این پول را قبول کردند، اما همهی آن را برای هزینه های مربوط به محل سکونت و ساختمان های دولتی به امام (رحمه الله علیه) دادند. با این که هزینهی زندگی و خورد و خوراک ما مشابه مردم از کوپن بود، اما فقط به جهت سکونت در آن منزل، این وجه را به امام دادند که امام هم ابتدا گفته بودند لازم نیست، امّا با اصرار ایشان قبول کرده بودند. ایشان این حالت را داشتند که مراقب بیتالمال باشند تا موردی بر ذمّهی ایشان نباشد. ایشان الان به نوعی کارمند نظام هستند، اما هرگز حقوق نمیگیرند و زندگی شان از راه تبرّعات(۵) و اینگونه موارد میگذرد. این وضع در کلّ سیوچند سالِ گذشته بوده است. حتّی ایشان محلّ سکونت و مانند آن را که قبلاً بهحق جزو حقوق می دانستند، به تازگی سال های گذشته را هم حساب و پرداخت کرده اند. یک نمونهی دیگر از این احتیاط ها مربوط به سال های اخیر است که رفت و آمد به عتبات زیاد بود. چند بار برای ایشان از تکه سنگ های مطهر مربوط به تعمیر قبور ائمّه (علیهم السّلام) در عتبات آوردند، اما ایشان احتیاط میکردند و از این باب که شاید این سنگ همچنان در مضجع مطهر قابل استفاده بوده، نمی پذیرفتند. البته به دیگران نمیگویند اما خودشان در مسایل، چنین احتیاط ها و تقیّداتی دارند و هیچ تظاهری هم ندارند.
اجازه بدهید به بخش دیگری از زندگی و شخصیّت مرحوم آیتالله سیدجواد خامنه ای بپردازیم. رابطهی مرحوم آقاسیّدجواد با حضرت امام و انقلاب چگونه بود؟ لطفا در این باره هم توضیح بفرمایید.
امام (رحمه الله علیه) پس از فوت مرحوم آقا پیامی صادر کردند. گویا پدربزرگم با امام فیالجمله آشنایی نیز داشتند و مادربزرگم میگفتند که امام به خانهی ما آمده است. مادربزرگ ما که انقلابی و بهاصطلاح حزباللّهی و اینتیپی بودند، لذا با تنها دختر خودشان که مسیر متفاوتی رفته بود، اصلا خوب نبودند؛ پدربزرگ ما هم همین طور. خلاصه، مرحوم آقا هرچند بر خلاف پدرم آن روحیهی اجتماعی را نداشتند، اما در عینحال مخالفت با رژیم در سوابق ایشان وجود دارد. مثلا یک بار همراه با چهار نفر دیگر از علما نامه ای انتقادآمیز برای نخست وزیر می نویسند که این نامه هم سرنوشت جالبی داشته است. حالا این را مقایسه کنید با حضرت آقا و ذهن سیاسی و اجتماعی ایشان. مثلا آقا ایرانشهر که تبعید بودند، به همراه همان چهار نفر تبعیدی نامه ای اعتراضی می نویسند به دبیرکل سازمان ملل و کارهایی مانند این که واقعا در جهت مبارزه با رژیم، معنادار بود. یک بار مرحوم شهید صدوقی(۶) زمانی که آقا در همین ایرانشهر تبعید بودند، به دیدن ایشان میروند. در آنجا گفت و گوهایی می شود و ظاهرا بحثی قوی و لایه دار را حضرت آقا در جمع مطرح میکنند که کسی مثل آقای صدوقی بسیار لذت میبرد و به ایشان میگوید شما برای من نامه بنویسید؛ بدین معنا که از تراوشات فکری ایشان در تحلیل امور دینی یا سیاسی استفاده کنند.
این در حالی است که فاصلهی سنی آقا و آقای صدوقی زیاد بوده و آقای صدوقی آن وقت پیرمردی حدودا هفتادساله و به تعبیری در جایگاه پدر آقا بودند و آقا هم در آن زمان، جوانی پُرشور و البتّه باسواد و مبنادار بودند که من بر این «با مبنا بودن» تأکید دارم؛ «با مبنا» یعنی مجتهد به معنای واقعی کلمه. به هرحال، آقا مطالبی را در دو نامهی تبیینی برای ایشان مینویسند که آن نامه ها الان موجود است و آن مبناداریِ ایشان را نشان میدهد.
شاید بتوان گفت یکی از اولین طراحان آن فکر اجتماعی، حضرت آقا بودند که شما در همین آثار منتشر شده از بحث های آن دوران میبینید که یک جوان سی و چندساله چه بحث هایی را مطرح کرده است! هر فردی که مقداری به مسایل دینی آشنا باشد، میفهمد که این حرف های مهم حرف های جدیدی است. بنده یادم هست که بیشتر مخاطبان ایشان جوان و دانشجو بودند که این ترکیب جمعیتی در آن گوشهی مشهد نیز عجیب بود. من امروز به عنوان یک طلبه متوجه میشوم که آن روزها این نگاه و طرز فکر که تناسب زیادی با پایه های انقلاب داشت، جزو اولین ها بود. البته در آن زمان، مبارزانی که در میدان باشند و ابتکار عمل داشته باشند، بسیار کم بودند. ضمن این که برخی از افرادی که ضدشاه بودند، مشکلات جدی تری داشتند و مثلا کمونیست بودند و با اصل مبانی دینی مشکل داشتند و به دنبال مسایل دیگری بودند.
سبک سلوکی آیتالله سیدجواد خامنه ای چگونه بود؟ مثلا از شخصیت خاصی متاثز بودند؟
شاید در این رابطه نتوان به صورت قطعی صحبت کرد؛ چون باید صحبت هایی شنیده شود یا رفتاری دیده شود که به طور خاص، معنادار باشد. نکتهی دیگری هم که دربارهی این امور هست، این که این امور معمولا مخفیکردنی است و نسبت به آن هایی که مطالبی از سلوک و معنویتشان معلوم شده، غالباً به طور اتفاقی مطلبی فاش شده، نه این که خودشان دنبال افشا کردن آن مطالب باشند. در همان نجف، شاید ایشان ارتباطاتی با مرحوم کشمیری یا مرحوم آقای قاضی داشتند؛ اما این که برنامهی ایشان به کدام بزرگوار شبیه تر بوده، برای ما معلوم نیست. بالاخره ایشان انسان متعبدی بودند و تقید خاصی به مستحبات و به ویژه نافلهی شب داشتند. مثلا بنده دیده بودم که مرحوم آقا، بعد از استراحت بعدازظهر، تشریف میآوردند و با حالت سکوت خاصی در جمع خانواده مینشستند؛ حال، این سکوت ممکن است موید از توجهات باطنی باشد. ایشان بسیار کمحرف بودند و اصلا این گونه نبودند که بنشینند حرف بزنند و نقل کنند. این حالت میتواند از باب التزام به یک برنامهی معنوی و قیود خاصی باشد برای کسی که در مسیر رشد و کمال معنوی قرار دارد. اما خب همهی این ها نسبت به سوال شما همان لازمِ اعم است و واقعا میشود گفت ماها چیزی در این باره نمی دانیم.
در همین موضوع، تحلیل شما دربارهی حضرت آقا چگونه است؟
دربارهی حضرت آقا تعبیری که در ذهن بنده هست، این است که ایشان در این موارد بسیار اهل تستّر(۷) هستند. چیزی که در این باره ما دیده ایم، علاقهی زیاد ایشان است به این مقوله و این که افراد بیایند و صحبت هایی در این باب باشد. از آن طرف، یعنی از جانب مهمانان ایشان که اهل معنا و سلوکند هم فضای محبتآمیزی نسبت به آقا وجود دارد. خب یک وقت هست که مثلا یک حاکمی احضار میکند و آن آقا هم میگوید چاره ای نیست، باید بروم؛ اما این ها با محبت و علاقه و صمیمیت میآیند. مثلاً مرحوم آقای دولابی (قدس سره)(۸) که آقاسیدمرتضیٰ نبوی ایشان را میآوردند یا خودشان گاهی پیغام میدادند که من دلم تنگ شده و خودشان مایل بود که بیایند. یا مثلا اهتمامی که دیگران، مانند: مرحوم آقای بهجت (۹) به ایشان داشتند. مرحوم آقای بهجت لطف خاصی به آقا داشتند و گاهی توسط بعضی از نزدیکان پیام میدادند که مثلا به آقا بگویید این کار را انجام بدهند. به نظرم یکی از درس های آقا به توصیهی مرحوم آقای بهجت بود که این نشان از عنایت و محبت این بزرگواران به آقا بود.
مثلا یکی دیگر از آقایان مرحوم آقای معلم دامغانی(۱۰) بودند که سال ها است فوت کرده اند. ایشان مکلا بودند، اما با امام رفیق بودند و البته ضد فلسفه هم بودند. یک جلسه ای بود که ایشان و آقا و بنده و اخوی در همین اتاق ساختمان شمارهی دو(۱۱) نشسته بودیم. بعد از جلسه که ما هنگام بدرقه با هم بیرون رفتیم، ایشان به من توصیه کرد که برای حفاظت از آقا فلان سوره از قرآن را بخوانید. گاهی هم بنده میدیدم بعضی دیگر از آقایان، هنگام خروج، به طور خصوصی برخی از نکات و توصیه ها را به شخص آقا میگفتند. این نشان دهندهی عنایت و گرایش این بزرگان به آقا بود که البتّه به شیوه های مختلف بروز پیدا میکرد. بنده نیز این تصور را به صورت احتمالی دارم که ورای روابط ظاهری و این برداشت ها و دریافت ها، ارتباط باطنی در میان بوده باشد.خلاصه، این جا رفت و آمدهای بسیار خوبی بوده است و واقعا برای آقا با آن فشار کاری، لحظات بهشتیای را رقم زده است که شاید قریب به دو ساعت بنشینند صحبتهای بسیار خوب از انواع و اقسام گفتنیها و شنیدنیها و مطالب بسیار مفیدی مطرح بشود. این انسان های خاص و معنوی با همهی تفاوت هایی که در روش و منش دارند، اما اهتمام و توجه خاصی به آقا داشتند.
به هرحال، تصور بنده این است که آقا اهل تستر هستند و آن چه فعلیت خود ایشان است، خیلی برای دیگران بروز نمیکند. ایشان اهل تهجدهای طولانی مدت هستند و زمان برنامهی سحر ایشان نسبتا طولانی است. از طرفی، ایشان واقعا صفات شخصی خوبی دارند. مرحوم آقای خوشوقت (۱۲) دو بار به من گفتند که آقا بسیار متواضع است، که برای من جالب بود. آقای خوشوقت خیلی کم اهل توصیف و مدح کسی بودند، امّا دو بار خودشان به صورت ابتدایی این نکته را به من گفتند. ما هم می بینیم که ایشان به ویژه در برخورد با افراد، همه چیز را عملا کنار میگذارند، در نظر نمیگیرند و تواضع به خرج میدهند. بههرحال، این مسائل بیارتباط با واقعیّات درونی نیست؛ امّا این را که نصاب آن در چه حدّی است، بنده نمی توانم بگویم. میگویند فرزندان مرحوم آقاسیّدجمال گلپایگانی(۱۳) (قدس سره) نمیدانستند پدرشان چه کسی است و آن هایی که با ایشان ارتباط داشتند نقل کرده اند که وقتی ما حرف های خاص خودمان را میزدیم، اگر فرزندان ایشان میآمدند، ایشان شروع میکردند به بحث کردن راجع به یک فرع فقهی طهارت و نجاست و مانند آن، و نمیگذاشتند این ها متوجه بشوند که مثلا چه صحبت هایی در میان است. البته من اصلا منظورم تشبیه نیست، بلکه از باب تنظیر میگویم که ممکن است این جوری باشد.
۱. در تمام این مصاحبه، منظور از «مرحوم آقا» حضرت آیتالله حاج سیدجواد خامنه ای (قدّس سرّه) است.۲_آیتالله علیاکبر فیض، مشهور به آیتالله مشکینی (۱۳۰۰ ـ ۱۳۸۶ ش)، فقیه مبارز، استاد اخلاق و سطوح عالی حوزهی علمیه، رییس مجلس خبرگان رهبری، رییس شورای بازنگری قانون اساسی، رییس جامعهی مدرسین حوزهی علمیهی قم و امام جمعهی قم بود.۳_ آیتالله میرزا محمّد آقازادهی خراسانی (۱۲۹۴ ـ ۱۳۵۶ ق)، مشهور به آقازاده، فرزند دوّم آخوند خراسانی، فقیه مجاهد و مدرس برجستهی اصول فقه در حوزهی علمیهی نجف و خراسان بود. ایشان در ماجرای قیام گوهرشاد دستگیر و تبعید شد و بر اثر تزریق نوعی آمپول مشکوک، در شهرری به شهادت رسید. مزار وی در حرم مطهر حضرت عبدالعظیم حسنی و در جوار ضریح امامزاده حمز بنموسیالکاظم (علیهما السّلام) قرار دارد.۴_ گنجه، کمد یا قفسه ۵_ هدایا و مبالغ اهدایی غیر واجب ۶_ آیتالله شهید محمّد صدوقی (۱۲۸۷ ـ ۱۳۶۱ ش) فقیه مبارز، مدرس سطوح عالی حوزهی علمیهی قم، عضو مجلس خبرگان قانون اساسی، نمایندهی امام خمینی و امامجمعهی یزد و چهارمین شهید محراب انقلاب اسلامی بود.۷_ عدم ابراز و پردهپوشی. ۸. میرزا محمداسماعیل دولابی (۱۲۸۲ ـ ۱۳۸۱ ش) عارف وارسته و استاد اخلاق ساکن تهران بود که جویندگان و تشنگان عرفان و اخلاق در تهران سال ها از محضرش بهره می بردند. ۹_ آیتاللهالعظمی محمدتقی بهجت فومنی (۱۲۹۵ ـ ۱۳۸۸ ش) فقیه، عارف، چهرهی برجستهی سلوکی و معنوی و مرجع تقلید جهان تشیّع بود. وی از شاگردان حضرات آیات آقاضیا عراقی، میرزای نایینی، سیدعلی قاضی طباطبایی، محمدحسین غروی اصفهانی، سیدحسین بادکوبه ای و سیدمحمدحجت کوه کمری بود.۱۰. میرزا علیاکبر معلم دامغانی (۱۲۸۲ ـ ۱۳۷۶ ش) مرد صاحبدل و عارف توحیدی که از رفقای دیرین و همدرسان امام خمینی (رحمه الله) در محضر حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی بود و بعدها با رهبر شهید انقلاب نیز ارتباط و جلسات سلوکی معنوی داشتند. ۱۱_ یکی از ساختمان های مجموعهی بیت رهبری۱۲_ آیتالله عزیز خوشوقت (۱۳۰۵ ـ ۱۳۹۱ ش) فقیه و عالم ربانی، سالک الیالله و عارف بالله و چهرهی معنوی و سلوکی بود. وی از شاگردان حضرات آیات بروجردی، امام خمینی و علامه طباطبایی و از اساتید اخلاق معروف تهران بود که سال های متمادی از عمرش را صرف تربیت نفوس و تهذیب جوانان نمود. همچنین، ایشان پدر همسر آیتالله سیدمصطفی حسینی خامنه ای (دام ظلّه) نیز هست.۱۳_ آیتالله آقاسیدجمالالدین گلپایگانی (۱۲۹۵ ـ ۱۳۷۷ ق) فقیه، عارف و چهرهی برجستهی سلوکی و معنوی بود. وی از شاگردان حضرات آیات آخوند خراسانی، آقا سیدمحمدکاظم یزدی، آقا ضیا عراقی، میرزای نایینی، محمدحسین غروی اصفهانی، سیدمرتضیٰ کشمیری و سیداحمد کربلایی بود./